ناگهان از پیاده رو کودکی خردسال آجری را به سمت ماشین پرتاب کرد و با برخورد آجر به ماشین مرد اتومبیل را متوقف کرد! خسارت زیادی به وی وارد شده بود. مرد خشمگین به سمت کودک رفت و او را بسیار سرزنش کرد
کودک در حالیکه گریه می کرد گفت:برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من نتوانستم او را بلند کنم! اینجا خیابان بسیار خلوتی است که کمتر کسی از آن عبور می کند و شما هم به قدری سرعتتان زیاد بود که ترسیدم جلوی شما را بگیرم! به همین دلیل مجبور شدم این کار را انجام دهم!
مرد بسیار متاثر شد و به برادر بزرگ کودک کمک کرد و از کودک هم پوزش خواست.
نتیجه ی اخلاقی: تو زندگی سعی کنیم اونقدر سرعت نریم که دیگران برای جلب توجه به سمت شما آجر پرتاب کنن! خدا با قلب های ما حرف می زنه همیشه و همه جا! ولی اگه ما نخوایم به حرفای خدا گوش بدیم و سرعت بگیریم و بریم باید منتظر پرتاب شدن آجری به سمت خود باشیم!
این انتخاب خود ماست که گوش کنیم یا نکنیم!!
زندگی را تجربه کن! عشق را تجربه کن! آنوقت جاودانگی از آن توست