...
آخرين فرصت همراهي ماست...
گرمش شده! همه همیشه می بیننش ولی کسی واسش وقت نداره!
کسی بهش عشق نمی ورزه! کسی بهش اهمیت نمی ده!
دیگه داغ کرده! نمی بینی یخچال های قطب دارن آب می شن؟
این برف و سرما شاید یه مرهم کوچیکی بود روی این کهنه دیار که کسی سراغش و نمی گیره
زمین نیاز داشت تا یه کمی خنک شه!
(( رابيندرانات تاگور))
قالب قبلی دچار مشکل شد و احتمال می ره که از طرف هاستی باشه که طراح ازش استفاده می کرد.
به همین دلیل قالب رو عوض کردم و با یه سرچ کوچولو این قالب رو گیر آوردم که به نظر خودم هم قشنگ بود هم به مطالب وبلاگ میومد.خوشحال می شم که شما هم در موردش نظر بدین.
منتظر نظرات سبزتون هستم.
بدرود.
اشتباه راهیست که زندگی برای آموختن به تو طی می کند.
یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت!
دست برد تا عقرب را از آب بیرون آورد ولی عقرب دست مرد را نیش زد!
بار دیگر تلاش کرد تا عقرب را نجات دهد ولی دیگر بار عقرب دست مرد را نیش زد!
برای سومین بار و چهارمین بار این ماجرا تکرار شد!
رهگذری که این صحنه می دید با تعجب پرسید: آیا دیوانه ای که به او کمک می کنی؟ مگر نمی بینی او دست تو را نیش می زند؟
مرد پاسخ داد: چرا نباید به او کمک کنم؟ طبیعت او اینگونه است که نیش بزند! هیچ عیبی بر او نیست و طبیعت من نیز اینگونه است که همیشه عشق بورزم! پس به خاطر نیش او نباید از طبیعت خویش باز ایستم! مرا با عشق پیوند کرده اند!
(امیر دریائی)
عمر کوته را فرصتی نیست
پس دمی بیاسای و خوش باش!
زندگی را تجربه کن! عشق را تجربه کن! آنوقت جاودانگی از آن توست