ای انسان هر که باشی و از هر کجا که بیایی زیرا که می دانم خواهی آمد
من کوروش هستم که برای پارسیان این امپراتوری پهناور را بنا کردم
پس بدین مشتی خاک که تن من را می پوشاند رشک مبر ، مرا بگذار و بگذر
حماقت انسان
کهکشان
که در بی کرانی دومی شک دارم اما در اولی اطمینان تمام دارم!
«آلبرت اینشتین»
این یعنی اینکه هنوز زنده ام
خدارا شکر که گاهی بیمار می شوم
این یعنی بیشتر اوقات سالم و تندرست هستم
خدا را شکر که هر روز از پشت شیشه ای غبار گرفته آسمان را می بینم
این یعنی خانه ای از بهر خویشتن دارم که سرپناهم است
به راستی چگونه می توان از پس شکر این همه نعمت خدا برآمد؟
از دست و زبان که برآید
کز عهده ی شکرش به در آید...
كهنه، اسارت است و تازه ، آزادي...
حقيقت همواره تازه است ؛خدا هميشه تازه و با طراوت است، به تازگي شبنمي زير نور خورشيد صبحگاهي.
راز فقط در يك چيز است:بيامور كه ذهن را متوقف سازي.
همين كه بيابي كه چگونه ذهن را متوقف كني صاحب اختيار آن مي شوي آنگاه ذهن به ابزاري مفيد تبديل مي گردد. در اين زمان تنها زماني از ذهن استفاده مي كني كه به آن نياز داري و هرگاه كه به آن نياز نداشته باشي مي تواني كنارش بگذاري.
روزي درويشي هندي به نام اك ناتك(EKnatk) عازم سفري زيارتي شد. برادر وي در هنگام سفر به او گفت:" خوشا به حالت كه مي تواني به اين سفر بروي، من نمي توانم با تو بيايم پس اين كدو را به تو مي دهم تو آنرا با خود ببر و در تمام آب هاي مقدس غسل بده"
كدو بسيار تلخ بود و برادر اكناتك بر اين باور بود كه تلخي آن با غسل در آب مقدس از بين خواهد رفت.
اكناتك خنده اي كرد و كدو را گرفت و رفت. در تمام آب هاي مقدس كه خود را غسل مي داد كدو را نيز غسل داد.
وقتي كه از اين سفر بازگشت كدو را به برادر داد و برادرش آن كدو را بريد و قدري از آن خورد. هنوز هم تلخ بود ...
اكناتك خنده اي كرد و گفت:"برادرم، من از كدوي تو بسيار آموختم و ازين پس دگر به سفر زيارتي نخواهم رفت. وقتي آب مقدس نتوانست كدوي تلخ تو را شيرين كند تلخي درون ما كه صد ها بار بدتر از اين كدوست را چگونه مي تواند تغيير دهد؟..."
آری! اگر چیز بی ارزشی مانند کدو در اماکن مقدس تغییر نکرد انسان هم نمی تواند در این اماکن تغییر کند مگر آنکه خویشتن بخواهد که تغییر یابد...
كه هر شكسته دندان به قيمت جان است
روزگاريست كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
مردم شهر همه مي گويند كه چرا سيمان نيست!!!
و كسي فكر نكرد كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است كه به غير از انسان، هيچ چيز ارزان نيست...
مگر مرگ چه صدمه ای به شما می زند؟ یا تا کنون چه بدی از مرگ دیده اید؟
آری آنها از این واهمه دارند که وقتی مرگ در برابرشان ایستاد می بینند که هیچ انجام نداده اند و با خود می پرسند حال چه می توانم بکنم! دستشان از هر چیز کوتاه می شود
و چون تا زمانی که وقت داشته اند کاری نکرده اند اکنون که وقت تمام شده دلواپس می گردند به سان دانش آموزی که تا شب امتحان چیزی نخوانده و در روز امتحان بسیار ناراحت است
زیرا دیگر وقتی ندارد!
دریاب کنون که فرصتت هست به دست
کین دولت و ملک می رود دست به دست...
از هر چه رسد چو نیست پاینده مترس
این یک دم عمر را غنیمت می دان
از رفته میندیش و از آینده مترس
***
ای دل تو به هر خیال مغرور مشو
پروانه صفت کشته ی هر نور مشو
تا خود بینی تو از خدا مانی دور
نزدیکتر آی و از خدا دور مشو...
همیشه هم غافلیم و فراموشکار که قبل از هر چیز خدا همه جا هست!
چون یا تو را از پشت نگاه می دارد
یا اینکه
به تو پرواز کردن می آموزد...![]()
زندگی را تجربه کن! عشق را تجربه کن! آنوقت جاودانگی از آن توست