تبليغاتX
راه زندگی
هک|شنبه چهارم آبان 1387-16:33
این وبلاگ به دلیل ترویج فرهنگ غیر اسلامی توسط گروه هکران اسلام هک شد
نوشته شده توسط سانیاسین |
بازتاب|یکشنبه سوم شهریور 1387-10:54
هرگزتسلیم نشو، هر روز معجزه تازه ای اتفاق می افتد.
نوشته شده توسط سانیاسین |
زندگی|سه شنبه پانزدهم مرداد 1387-19:59

زندگی شاید آن جشنی که ما می خواهیم نباشد اما! حالا که به آن دعوت شده ایم بگذار تا می توانیم برقصیم

نوشته شده توسط سانیاسین |
بازتاب هته|شنبه دوازدهم مرداد 1387-15:5

هر رفتني رسيدني نيست اما براي رسيدن بايد رفت. کسي که عشق رفتن دارد،زمين خوردن مانعش نمي شود.

نوشته شده توسط سانیاسین |
بازتاب هفته|پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387-12:33

زندگی مثل گیلاس می مونه!

اگه موقعی که تازه و رسیده است نخوریش! اونوقت یا کرم میخورتش! یا می پوسه!

نوشته شده توسط سانیاسین |
عظمت|شنبه بیست و دوم تیر 1387-0:23

عظمت واقعی در آن نیست كه هرگز سقوط نكنیم ؛ بلكه در آن است كه هر بار سقوط كردیم، دوباره برخیزیم

نوشته شده توسط سانیاسین |
بارتاب هفته|سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387-12:11
آنگاه که از گذشته رهایی یابی

آگاهی شگرفی از راه می رسد!

تو از آینده نیز آزادگشته ای!

نوشته شده توسط سانیاسین |
بازتاب هفته|شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387-9:36

اگر اخمو و ترشرو باشید هیچ کس تمایل همنشینی با شما را ندارد پس شاد باشید و بر دیگران لبخند بزنید تا شما را در جمعیت خود بپذیرند.

هنری میلر

نوشته شده توسط سانیاسین |
بهشت و جهنم|سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387-7:54
يک مردِ روحاني، روزي با خداوند مکالمه اي داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلي هستند؟"
خداوند آن مرد روحاني را به سمت دو در هدايت کرد و يکي از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهي به داخل انداخت. درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روي آن يک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوي خوبي داشت که دهانش آب افتاد!


افرادي که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردني و مريض حال بودند. به نظر قحطي زده مي آمدند. آنها در دست خود قاشق هايي با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالاي بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتي مي توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جايي که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمي توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحاني با ديدن صحنه بدبختي و عذاب آنها غمگين شد. خداوند گفت: "تو جهنم را ديدي!"

آنها به سمت اتاق بعدي رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلي بود. يک ميز گرد با يک ظرف خورش روي آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور ميز، مثل جاي قبل همان قاشق هاي دسته بلند را داشتند، ولي به اندازه کافي قوي و تپل بوده، مي گفتند و مي خنديدند. مرد روحاني گفت: "نمي فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتياج به يک مهارت دارد! مي بيني؟ اينها ياد گرفته اند که به همديگر غذا بدهند، در حالي که آدم هاي طمع کار تنها به خودشان فکر مي کنند!"
نوشته شده توسط سانیاسین |
دنیای بچه ها و آدم بزرگا|شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387-13:16

بچه ها روح بزرگ دارند و دنیای کوچک

درست برعکس آدم بزرگ ها که دنیای بزرگ دارند و روح کوچک!

نوشته شده توسط سانیاسین |